مرتضى راوندى

134

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

طبقات شهريست كه در ثنويت آئين رسمى موبدان ، رضايت خاطر نمىيافته‌اند . جوهر واقعى اين روح ملى ، كه طبقات مختلف را در داخل جامعه و اقوام مختلف را در خارج آن ، در حال تعادل مىخواسته است عبارت بوده است از عدالت و صلح ، حتى اوليّن حكومت اساطيرى شاهنامه كه در آن كيومرثه تا حدى يادآور وجود « ديوكس » تاريخى است ، نوعى داور ، و ميانجى بوده است ، براى تامين صلح و داد ، تمام تلاش پهلوانان هم ، كه قدرت و شكوه آنها گه‌گاه وجود فرمانروايان وقت را هم در سايه مىافكند ، در واقع هدفى ديگر جز همين ندارد و از همين روست كه مسئوليت كاوه در وجود رستم نيز انعكاس مىيابد و تكرار - در ترسيم سيماى اين پهلوانان ، فردوسى ، بىشك بادقت و وسواس يك مورخ ، از روايات ملى الهام گرفته است ، امّا هيچ‌شك نيست كه اين كار شاعر ، تا حد زيادى نيز پاسخگوى نيازى بوده است كه در آن دوران آشوب و فساد ، قوم ايرانى در دنبال نهضت‌هاى ناكام امثال سنباد ، استاسيس ، ابو مسلم ، مازيار و بابك به زنده نگهداشتن روح ملى خويش داشته است ، در مقابل تركان و اعراب . تفاوت حماسهء ملى ايران با هر حماسهء ديگر در واقع در همين حيات و تحّرك آن است و ارتباط آن با آرمان‌هاى طبقات جوياى صلح و عدالت - اين يك نوع حماسه داد و قانون است ، حماسه مقاومت بىتزلزل در مقابل هرچه اهريمنى است ، هرچه تعلق دارد به انيران ، حماسه ايران كوشش و تقلايى براى دست يافتن به راههاى بازرگانى شرق و غرب نيست ، حماسه يك قوم است براى دفاع از هستى خويش ، براى مقاومت در مقابل وحشيگرى و تجاوزگرى ، براى مقاومت در برابر دنيائى كه بر ضد تمام هستى مجهز شده است ، همين نكته است كه بر اين اثر عظيم فردوسى ارزش جهانى و انسانى پايدار مىدهد . . . » « 1 » نبرد انسان كامل در شاهنامه و در مثنوى مولانا : به‌نظر دكتر اسلامى ندوشن : « در شاهنامه وصول به انسانيت سترك از طريق نبرد با ناحق و ناروا ، درآويختن با ديو و ديوسار نيز از طريق ايثار و جانبازى و داد و دهش و پاىبند بودن به « نام » ميسّر مىگردد ، و نمونه‌هاى بارز اين انسانيّت ، رستم و سياوش هستند و البته ساير شاهان و پهلوانان نيكوكار نيز كم‌وبيش از آن بهره دارند . در مثنوى ، همه اينهاست ، منتها نبرد صورت ديگرى مىيابد ، ما ديگر از دنياى يك دست و روشن شاهنامه كه در آن صفها مشخص بودند و يك جبهه خوبى و يك جبهه بدى

--> ( 1 ) . عبد الحسين زرين‌كوب : نه شرقى ، نه غربى ، انسانى ، ص 173 به بعد .